برچسب: دستای, نویسنده: مانی زارعینیا تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1396 ساعت: 22:10
ولی میگذره
اون از پنجشنبه شب
دیروز عید قربان بود
شب خونه عمو ه دعوت بودیم
دسته گلشو خشک کرده بود ف.آ
هرشب گریه
دیروز م صدام کرد با خاله ن نشستبم تو ماشین
حرف زد
گریه کردم
فقط گریه کردم
دوشنبه عصر...
چهارشنبه...
خدایا
...
از صبح که رفتم حموم و حاضر شدم و رفتیم پیش دکتر.ق
ص.پ ع.پ مامان
چقدر سخت بود سوالا
خسسسستم
بعدش با مامان رفتیم ساندویچ خوردیم و توی پارک قدم زدیم
الان مینو خسته تره
سرش رو بازومه خوابیده
بخوابم
میگم من سه بار قطعی گفتم نه
ولی اون گفت من از همه چی خبر دارم
من چمیدونستم
میگه اون بقول تو پنج شیش ساله با ص.پ دوسته ینی ممکنه بهش نگه؟؟؟
میگم نمیدونم
سرم داره سوت میکشه
داره منفجر میشه
میگم شبیه بازجویی بود همه چی
حتی مجبورم میکرد تو چشماش نگاه کنم
اه لعنتی
فک کنم گند زدم به همه چی!
چه وضعیت مزخرفی
امشبم بی خوابم
برچسب: لعنتی, نویسنده: مانی زارعینیا تاريخ: دوشنبه 27 شهريور 1396 ساعت: 13:34
برچسب: اونم, نویسنده: مانی زارعینیا تاريخ: دوشنبه 27 شهريور 1396 ساعت: 13:34
برچسب: دریاب, نویسنده: مانی زارعینیا تاريخ: دوشنبه 27 شهريور 1396 ساعت: 13:34
همه روزای بدم میگذرن.
هفته ی سخت و پر تنشی رو پشت سر گذاشتم. اما خداروشکر از دیروز حالم بهتره. از دیروز صبح که دحوالارض بود و با مامان رفتم حرم. بعد رفتیم بازار و واسه آرشی کوادکوپتر خریدیم. نهارو پیش بابا خوردیم و اومدیم خونه و حاضر شدیم و رفتیم تولد ...
میبینی؟
عمر آدم چه زود میگذره؟
روزای خوب
منتظرتونم
قوی می مونم !
تا چهارشنبه ☺